از کفشات بدم می آید که هی قدمهاتو از من می گیره و دورت می کنه
از لباسات متنفرم اونقدر که دیگه هیچ بویی توی این خونه نمی یاد جز بوی پیرهن اطلسیت که داره تمام شهر و می گیره از چشمات بیزارم اونقدر که وقتی نگات می کنم نمی تونم جم بخورم و حتی پا پس بکشم اما تو... تو .....منو خیلی دوست داری آخه همیشه به من که میرسی پات تو کفش منه و لباساتم کنج خیابون آفتاب می گیره
بیخود نبود که دیروز هوا دلش گرفتو بارون عجیبی گرفت و به پنجره ام یه دونه ستاره چسبید اونوقت بود که من .........فهمیدم .......
و دارم همه اینا رو توی خال گرد چشات می خونم و دلم کلی قرصه که تو هستی حالا اگه کفشات لنگه به لنگه اس و اگه با این دکمه ها قفل هیچ دلی باز نمی شه من حواسم هست آخه فقط تویی که پا برهنه می تونی بیای تو خوابم و بس
نام : بیتا اسماعیلی