اتفاقی نیست
که کاج همسایه را پیر کند
شاید
تقصیر تبری ست که دسته خودش را می برد
یا چاقویی که آرام آرام از لانه ام می گذرد
بیا
تا وقتی جغدها خبر نیاوردند
دست به دامن قصه ها ببریم
به مساحت تمام کوچه ها پشت پا بزنیم
باد را فوت کنیم به هوا
تا خبرها به گوش های پس دیوار نرسد
و چشم ببندیم پشت تمام پنجره ها
و رد پاهایمان را بشماریم تا .......
تقصیر تو نیست
این غار آنقدر بزرگ شده که تمام کلاغ ها را بلعیده
و پنجره ها دیگر پلک نمی زنند
تقصیر من هم نیست
که قصه ها هیچ وقت راست نمی گویند.
وقتی آغوشت مهد تمدن هاست
و دستانت کتیبه ای گم شده
چگونه با تو از باران بگویم
وقتی زیر ناودانی بزرگ شدی
که هر شب می چکدم
می شنوی
این صدای ماشه ای ست که پرم می کند
از ترک های سرخورده دیوار
مدتی ست
چکه های سقفمان را وصله می زنیم
و رخت هایمان را گردن میخی که می کشدمان
اما چگونه با تو از دوست داشتن بگویم
و قتی ابر ها هم می روند و به جایی نمی رسند
جز به بارانی که براهست هنوز
اگر به دلم دست ببری
از تمام چشمها بزنی بیرون
پشت کنی
به تمام کوچه های ترک خورده
کلاغ های دهان گشاد
این باران دلیل خوبی ست
برای دهان لقی ابرها
و سرفه های آسمانی که بند نمی آید
زیر یکرنگی این سقف
حیف می شود
اگر چتری نسازیم از دستانمان
شاید
این قطره ها دریایی شوند
و بریزند
از رنگین ترین کمان پنجره
تو به رختخواب بروی
من به خیال تخت تو
می خواهم
بپرم بغل همین تخت
تمامت را به آغوش ببرم
نشد نمی شود
این بالش اندازه سرمان نیست
شاید
این لحاف مرا به تو نزدیکتر کند
و سرزده به خواب هایت پا بگذارم
و دودش تنها به چشم اسفندی می رود
که مدام دورم می گردد
کوچه اما
جا ی قدمهایت را خالی کر د
شاید
به گرمای خورشید تن داده ام
که دیگر زمستان دلم را سرد نمی کند
می بینی رفیق
چشمانت چطور از پشت ابر بیرون آمدند
و پشت کردند
به ماهی که گرمترین روز ها را کنارم می گرفت
چقدر رو سیاه شده این شعر
که در چتر دستانش چیزی نیست
جز آسمانی که بیهوده می بارد
کافیست
حرفهای ته مانده ام را از پوستم بیرون بکشی
و سر انگشتانت را نقطه آغاز قصه
شاید
به لمس خوابهایم راه پیدا کرده ای
یا به نازکی واژه هایم
به خودم بیا
تا پنجره رد کو چه را بکشد
و چشمهایم در تو جا بگیرد
آه تماشایی
خنده هایت از پوست دیگری بیرون زده
و حرف های ته مانده ام
که دیگر در هیچ دلی جا نمی گیرد
کجایی
دستانت را دور شهر چیده ام
مبادا
سربازها نشانه ام روند
با تیر هایی که از کمینم در می روند
گمانم
آنقدر پوست انداخته ام
تا بدانی که زیر جلدم
هنوز
هم
دو .....
دو .....
دوستت دارم
گندم های گونه ات را بچینم
و شالیزار موهایت را به نسیم انگشتانم بسپارم
پربار تر از هر ساقه ای
هنوز خوشه ها رد اندامت را می کشند
و مترسک تنها کسی ست
که به آوازهای کلاغ پیر دلگرم است
می خواهم
در حصار چشمان وحشی ات
پابه پای دشت بدوم
آنقدر
که گندم زارها به پایمان بریزند
از تمام کوه های این شهر کاهی می سازم
و در کاهی ترین شب دشت
وقتی هیچ داسی به دستهایمان نمی رسد
با لهجه ای که از شعر هایم پیداست
طلایی ترین خوشه را درو می کنم
که خلوت کند با پیاده رو ها
و شعری که هوای تو را داشته باشد
هنوز نیمکتی هست
که کنارم بنشیند
و سراغش را از چمن های میدان بگیرد
وقتی چراغها معطلم نمی کنند
بگذار
خیابان شلوغ کند
بچه ها سر ببرند
جای قدمهایت را عابران هاشور بزنند
می بینی
سیب ها دلشان قرص است به شاخه
که تاب می آورند
اینهمه بی تابی را
هنوز شعر هست
که گاهی ترمز را بزند
وسط قلب شاعری که دیگر خوب شعر نمی گوید
تا بهار به خانه مان بیاید
یادت نرود
طاقچه به رخ کشیدن آینه عادت کرده
رودرویش
نقش های برجسته زنی ست
که هزاران قلم را تراشیده
می خواهم
پای همین سفره دلم را بازکنم
هیچ کس بویی نبرد
حتی زنبورهای این کندو
که ازشیرین ترین ماه می آیند
نمی توانند
به گْرد انگشتانم برسند
حالاست
که پیر می شوم و سربلند
تا شاخه های شمشاد همسایهو غنچه های این سفره
آنقدر گل می دهند
که باغچه بی رنگ می شود
کم کم
تسلیم این تور می شوم
و می سازم با تمام شمعدانی ها
که بهار را پشت پرده ها گذاشتند
رودی جریان می گیرد
که تا عمقم می رسد
گاهی چقدر شبیه این تُنگ تنگ می شوم
آنقدر
که ماهی هم خودش را به خاک می زند
بی خیال
شهرزاد
سرت را پایین بگیر
تا با گیسوانی که هزارو یک راه ر ا رفته اند
چهل شب را بی تارمویی ببافم
اینجا
تمام آرزوها پوسیده
و دیگر هیچ کس ریسمانش را به آسمان نمی آویزد